دست خدا با جماعت است، اما کدام جماعت؟؛ نکاتی درباره سیره امیرالمومنین

دست خدا با جماعت است، اما کدام جماعت؟؛ نکاتی درباره سیره امیرالمومنین

امیرالمؤمنین(ع) در نامه‌ای به ابوموسی اشعری می‌فرماید هیچ‌کس از من نسبت به حفظ جماعت امت پیامبر(ص) و الفت و همبستگی میان آنان حریص‌تر نیست.

به گزارش خبرنگار مهر، حجت الاسلام محسن قنبریان استاد حوزه و دانشگاه در طرح مبحث تفسیر نهج البلاغه به بررسی نسبت میان «حق» و «جماعت» می‌پردازد و این پرسش را مطرح می‌کند که آیا حق‌طلبی ناگزیر به فاصله‌گرفتن از جمع و اکثریت می‌انجامد؟ وی با مرور سخنان و سیره امیرالمؤمنین(ع)، به نسبت دو مفهوم حق و وحدت می پردازد و نمونه های تاریخی آن را عنوان می کند. مشروح این بحث در ادامه آمده است.

بحث جمع میان «حق» و «جماعت» از موضوعات مهم و در عین حال چالش‌برانگیز در فهم اجتماعی و سیاسی معارف دینی است. در سنت تاریخی و کلامی تشیع، ما خود را پیرو مکتب حق و اهل‌بیت(ع) و به‌ویژه امیرالمؤمنین(ع) می‌دانیم. در مقابل، جریان بزرگی از جهان اسلام نیز خود را با عنوان «اهل سنت و جماعت» معرفی می‌کند. فارغ از این تقابل تاریخی و کلامی، به‌تدریج نوعی نگرش در میان بخشی از جامعه شیعه شکل گرفته است که بر اساس آن، پیروی از حق لزوماً با همراهی اکثریت و جماعت سازگار نیست.

این نگرش گاهی خود را در قالب دوگانه‌هایی مانند «وحدت یا عدالت» و «حق یا جماعت» نشان می‌دهد، به این معنا که اگر قرار باشد میان حق و همراهی با جمع انتخاب کنیم، باید جانب حق را بگیریم و چندان نگران جماعت و اکثریت نباشیم. این تلقی به‌تدریج به یک پیش‌فرض ذهنی و اجتماعی تبدیل شده است، به‌گونه‌ای که حتی در شرایطی که جامعه با مسائل و اقتضائات مشترک روبه‌روست، برخی تصور می‌کنند همراهی با دیگران مستلزم کوتاه‌آمدن از حق یا آمیختن آن با ملاحظاتی است که از خلوصش می‌کاهد.

این مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که چنین نگرشی از فضای یک گروه یا جریان محدود فراتر برود و در سطح یک جامعه و نظام سیاسی خود را نشان دهد. ممکن است گروهی، حتی اگر از نظر تعداد بزرگ‌ترین گروه هم باشد، خود را حق‌تر و خالص‌تر از دیگران بداند و بر همین اساس، نسبت به اکثریت و جماعت بدبین باشد. اگر این نگاه به یک روحیه اجتماعی تبدیل شود، چه پیامدی برای انسجام و یکپارچگی جامعه خواهد داشت؟

پرسش اصلی این است: آیا حق و جماعت ذاتاً با یکدیگر ناسازگارند؟ آیا اگر در مقطعی از تاریخ میان مسیر حق و جماعت فاصله افتاده است، باید نتیجه گرفت که این دو هیچ‌گاه نمی‌توانند در کنار یکدیگر قرار بگیرند؟ آیا سرشت جماعت چنین است که نمی‌تواند با حق همراه شود، یا آنچه در برخی مقاطع تاریخی رخ داده، نتیجه شرایط و اتفاقات خاص بوده است؟

حتی باید پرسید آیا جماعت لزوماً به معنای کنارگذاشتن حق خالص‌تر است؟ شاید در میان یک جمع، درجات متفاوتی از حق‌طلبی وجود داشته باشد، برخی به مرتبه‌ای از حق رسیده باشند و گروهی دیگر در پی دستیابی به مرتبه‌ای خالص‌تر باشند. اما آیا این تفاوت به معنای آن است که جماعت اساساً توان همراهی با حق را ندارد؟

از سوی دیگر، اگر حق در ذات خود حقیقتی فراگیر و وحدت‌آفرین باشد، چرا در بسیاری از مقاطع تاریخی، حق‌طلبان منزوی‌تر و کم‌شمارتر بوده‌اند و در مقابل، جریان‌های باطل توانسته‌اند جماعت‌های بزرگی تشکیل دهند؟ این پرسش‌ها را باید در پرتو آموزه‌های نهج‌البلاغه بررسی کرد.

امیرالمؤمنین(ع)، حریص‌ترین فرد به جماعت

نخستین نکته‌ای که در نهج‌البلاغه با آن مواجه می‌شویم، این است که امیرالمؤمنین(ع) با وجود آنکه در نگاه شیعه مظهر و مجسمه حق است، خود را حریص‌ترین فرد به حفظ جماعت امت پیامبر(ص) معرفی می‌کند.

حضرت در نامه ۷۸ نهج‌البلاغه، خطاب به ابوموسی اشعری و در جریان ماجرای حکمیت، می‌فرماید:

«وَلَیْسَ رَجُلٌ فَاعْلَمْ أَحْرَصَ عَلَی جَمَاعَةِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَأُلْفَتِهَا مِنِّی»

یعنی بدان که هیچ‌کس از من نسبت به حفظ جماعت امت محمد(ص) و الفت و همبستگی میان آنان حریص‌تر نیست.

این سخن بسیار قابل تأمل است. کسی که در مکتب ما قله حق و معیار حق‌طلبی است، خود را بیش از هر فرد دیگری مشتاق حفظ جماعت امت می‌داند. بنابراین، نمی‌توان به‌سادگی حق‌طلبی را در برابر جماعت‌خواهی قرار داد و تصور کرد هرکس به حق نزدیک‌تر است، ناگزیر باید از جماعت فاصله بگیرد.

در سوی دیگر، نهج‌البلاغه از شیوه شیطان برای ایجاد تفرقه سخن می‌گوید. در خطبه ۱۲۱ آمده است که شیطان راه‌های خود را برای انسان‌ها هموار می‌کند و می‌کوشد پیوندهای آنان با دین را گره‌به‌گره باز کند. حضرت در ادامه می‌فرماید:

«وَ بِالْفُرْقَةِ الْفِتْنَةَ»

یعنی شیطان با ایجاد تفرقه، فتنه به پا می‌کند.

در اینجا دو رویکرد کاملاً متفاوت دیده می‌شود: امیرالمؤمنین(ع)، که مظهر حق است، بیش از همه برای جماعت و الفت مردم تلاش می‌کند، در مقابل، شیطان که در جایگاه باطل قرار دارد، در پی تبدیل جماعت به تفرقه است. بنابراین، برخلاف تصوری که گاهی در ذهن ما شکل گرفته، حق و جماعت لزوماً در برابر یکدیگر قرار ندارند و تفرقه نیز به‌خودی‌خود نشانه حق‌طلبی نیست.

دست خدا با جماعت است، اما کدام جماعت؟

دومین نکته در نهج‌البلاغه، تأکید بر همراهی دست خدا با جماعت است. امیرالمؤمنین(ع) در خطبه ۱۲۷ می‌فرماید:

«الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ یَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ»

ملازم جماعت بزرگ باشید، زیرا دست خدا با جماعت است.

این سخن پرسش مهمی را پیش می‌کشد: اگر جماعت در ذات خود با حق ناسازگار باشد و به دلیل تکثر دیدگاه‌ها و تفاوت افراد نتواند به حقیقت نزدیک شود، چگونه می‌توان گفت دست خدا با جماعت است؟ مگر ممکن است همراهی الهی شامل جماعتی باشد که بر باطل اجتماع کرده است؟

در خطبه ۱۵۱ نیز بر همراهی با آنچه جماعت بر آن قرار گرفته، تأکید شده است. این تعبیرها نشان می‌دهد که در نگاه امیرالمؤمنین(ع)، جماعت و حق را نباید دو مفهوم ذاتاً متضاد دانست. البته این به معنای آن نیست که هر جمعیتی، صرفاً به دلیل پرشمار بودن، بر حق است، بلکه باید دید چه چیزی محور اجتماع مردم قرار گرفته است.

در همین زمینه، حضرت در خطبه‌های ۳۹ و ۱۸۰ از دینی سخن می‌گوید که مردم را گرد هم می‌آورد:

«أَمَا دِینٌ یَجْمَعُکُمْ»

دین، حقیقتی است که می‌تواند عامل جمع‌شدن انسان‌ها باشد. بنابراین، دین حقیقی صرفاً مجموعه‌ای از باورهای فردی و جدا از یکدیگر نیست، بلکه ظرفیت ایجاد پیوند و جماعت را نیز دارد. البته این جماعت باید حول حق شکل بگیرد، نه اینکه هر نوع اجتماع و همراهی، صرفاً به دلیل برخورداری از جمعیت، تأیید شود.

پس مسئله اصلی این نیست که برای حفظ جماعت باید از حق دست کشید یا حقیقت را با ملاحظات نادرست آمیخت، مسئله آن است که چگونه می‌توان حق را محور شکل‌گیری جماعت قرار داد.

حق‌طلبی به معنای کنارگذاشتن دیگران نیست

در اینجا باید به نکته دیگری توجه کرد اینکه تلاش برای رسیدن به ناب‌ترین و خالص‌ترین برداشت از حق، امری ضروری است، اما این تلاش نباید به معنای آن باشد که هرکس برداشت خود را عین حقیقت بداند و دیگران را به‌سادگی از دایره حق خارج کند.

ما معصوم نیستیم و برخلاف امیرالمؤمنین(ع)، از علم لدنی برخوردار نیستیم. تحلیل‌ها و داوری‌های ما در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی، حاصل اجتهاد و فهم انسانی است و ممکن است با خطا همراه باشد. ازاین‌رو، نمی‌توان خود را در جایگاه معصوم قرار داد و بر اساس برداشت شخصی، دیگران را محکوم کرد.

باید برای شناخت حق، همه تلاش علمی و فکری خود را به کار گرفت، معیارها را شناخت، استدلال کرد و برای دستیابی به دقیق‌ترین و خالص‌ترین فهم ممکن از حقیقت کوشید. اما در عین حال، نباید هرکس را که با برداشت ما همراه نیست، متهم به دوری از حق کنیم.

این همان تفاوت میان حق‌طلبی علمی و رفتارهای مبتنی بر خودحق‌پنداری است. حق‌طلبی به معنای جدیت در شناخت حقیقت است، نه تندخویی، بدزبانی یا کنارزدن دیگران. نمی‌توان تصور کرد هرکس در مواضع خود تندتر و پرخاشگرتر باشد، لزوماً انقلابی‌تر یا حق‌طلب‌تر است. چه‌بسا رفتارهای نادرست و ادبیات نامناسب، همان حق و حقیقتی را که فرد مدعی دفاع از آن است، در نگاه دیگران مخدوش کند.

وحدت و خلوص، هر دو باید حفظ شوند

یکی از مهم‌ترین عبارت‌های نهج‌البلاغه در این زمینه، در خطبه ۱۷۶ آمده است. امیرالمؤمنین(ع) از تلوّن و رنگارنگی در دین برحذر می‌دارد و می‌فرماید:

«فَإِنَّ الْجَمَاعَةَ فِیمَا تَکْرَهُونَ مِنَ الْحَقِّ خَیْرٌ مِنَ الْفُرْقَةِ فِیمَا تُحِبُّونَ مِنَ الْبَاطِلِ»

جماعتی که حول حقیقتی شکل گرفته، هرچند آن حقیقت برای شما ناخوشایند باشد، بهتر از تفرقه‌ای است که بر محور باطلی شکل می‌گیرد که آن را دوست دارید.

این عبارت، معیار مهمی برای فهم نسبت حق و جماعت به دست می‌دهد. گاهی انسان‌ها به دلیل تمایلات و خواسته‌های خود، بخشی از حقیقت را می‌پذیرند و بخش دیگری را کنار می‌گذارند. در چنین شرایطی، دین به رنگ و سلیقه افراد درمی‌آید و هرکس می‌کوشد آن را مطابق خواسته خود تفسیر کند. این همان تلوّن در دین است که امیرالمؤمنین(ع) از آن نهی می‌کند.

در مقابل، ممکن است حقیقتی وجود داشته باشد که پذیرش آن برای برخی دشوار یا ناخوشایند باشد، اما اگر جماعتی بر محور همان حقیقت شکل بگیرد، این اجتماع ارزشمندتر از پراکندگی و تفرقه‌ای است که بر اساس خواسته‌ها و تمایلات نادرست پدید آمده است.

در همین چارچوب، سخن رهبر شهید انقلاب اسلامی درباره ضرورت جمع میان وحدت و خلوص نیز قابل توجه است. ایشان در پاسخ به این پرسش که وحدت یا خلوص کدام‌یک باید در اولویت باشد، بر هر دو تأکید کردند: «وحدت و خلوص، هر دو».

این پاسخ نشان می‌دهد که نباید میان وحدت و خلوص، یکی را انتخاب و دیگری را کنار گذاشت. نه می‌توان به بهانه وحدت، مسیر خلوص و حق‌طلبی را مسدود کرد و نه می‌توان به نام خلوص، از هرگونه همراهی و وحدت با دیگران فاصله گرفت. دشواری کار دقیقاً در همین است که هر دو اصل را در کنار یکدیگر حفظ کنیم.

حق و جماعت به یکدیگر وابسته‌اند

در خطبه ۴۷ نهج‌البلاغه، امیرالمؤمنین(ع) از روزگاری سخن می‌گوید که پس از ایشان فرا می‌رسد، روزگاری که در آن چیزی پنهان‌تر از حق و آشکارتر از باطل نخواهد بود. حضرت در توصیف آن دوران، از وضعیتی سخن می‌گوید که در آن جماعت و اجتماع مردم نیز آسیب می‌بیند:

«فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَی الْفُرْقَةِ وَافْتَرَقُوا عَنِ الْجَمَاعَةِ»

مردم بر تفرقه اجتماع می‌کنند و از جماعت فاصله می‌گیرند.

این عبارت در کنار توصیف حضرت از پنهان‌شدن حق و آشکارشدن باطل، نکته مهمی را روشن می‌کند: آسیب‌دیدن حق و آسیب‌دیدن جماعت، دو مسئله جدا از یکدیگر نیستند. هنگامی که حق پنهان و باطل آشکار شود، جماعت نیز از مسیر خود خارج می‌شود و تفرقه جای اجتماع را می‌گیرد.

در ادامه همین خطبه، حضرت از وضعیت قرآن و حاملان آن سخن می‌گوید، از روزگاری که کتاب خدا از جایگاه حقیقی خود دور می‌شود، مفاهیم آن دگرگون می‌شود و اهل حقیقت و حاملان واقعی قرآن به حاشیه رانده می‌شوند. در چنین فضایی، هم حقیقت آسیب می‌بیند و هم جماعتی که باید بر محور آن شکل بگیرد.

بنابراین، نمی‌توان گفت حق‌طلبی هیچ نسبتی با جماعت ندارد یا حفظ جماعت الزاماً به معنای چشم‌پوشی از حق است. این دو به یکدیگر وابسته‌اند، همان‌گونه که تفرقه می‌تواند زمینه تضعیف حق را فراهم کند، پنهان‌شدن حق نیز جماعت را از مسیر اصلی خود خارج می‌کند.

جماعت حقیقی با ظهور حق شکل می‌گیرد

اگر این مباحث را در کنار یکدیگر قرار دهیم، به این نتیجه می‌رسیم که در منطق نهج‌البلاغه، حق و جماعت ذاتاً ناسازگار نیستند، بلکه حق ظرفیت جماعت‌سازی دارد و جماعت حقیقی نیز باید بر محور حق شکل بگیرد.

در این نگاه، هرگز نباید به بهانه حفظ جمع، از حقیقت چشم‌پوشی کرد، همان‌طور که نباید به بهانه دفاع از حقیقت، نسبت به انسجام و همراهی مردم بی‌اعتنا بود. مسئله این است که حق چگونه می‌تواند محور اجتماع قرار بگیرد و چگونه می‌توان بدون تلوّن در دین، جماعتی را حول حقیقت شکل داد.

از همین منظر، می‌توان به مسئله ظهور امام زمان(عج) نیز توجه کرد. ظهور حقیقت ناب و کامل در عصر موعود، نه‌تنها با شکل‌گیری جماعت بزرگ ناسازگار نیست، بلکه می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری بزرگ‌ترین جماعت‌ها باشد. هرچه حقیقت روشن‌تر و خالص‌تر ظهور کند، ظرفیت بیشتری برای گردآمدن انسان‌ها حول آن پدید می‌آید.

البته در طول تاریخ، اتفاقاتی رخ داده که در ذهن ما این تصور را تقویت کرده است که جماعت همواره در برابر حق قرار می‌گیرد، از جمله حوادثی که در آن گروه‌هایی از مردم در برابر امیرالمؤمنین(ع) یا امام حسین(ع) ایستادند. اما نباید همه این رخدادها را به حساب ذات جماعت گذاشت یا مسئولیت گروه‌ها و کانون‌های قدرت و فساد را به همه مردم تعمیم داد.

مسئله این است که باید دوباره درباره سرشت حق و جماعت پرسش کنیم. آیا حق در ذات خود تفرقه‌ساز است یا ظرفیت گردآوردن انسان‌ها را دارد؟ آیا جماعت ذاتاً از حق فاصله می‌گیرد یا می‌تواند حول حقیقت شکل بگیرد؟ آموزه‌های نهج‌البلاغه ما را به این سمت هدایت می‌کند که وحدت و خلوص را در برابر یکدیگر قرار ندهیم و به جای انتخاب یکی و کنارگذاشتن دیگری، راه جمع میان این دو را جست‌وجو کنیم.

کد مطلب 7003005

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha